تاج السلطنه

26

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

جواب‌هاى او را زيركانه داده ؛ گاهى هم حركت‌هاى اطفال نموده ، صحبت خود را اثبات مىنمودم . و من ديدم يك زن عظيم الجثه‌ى خيلى موقرى را كه در آنجا نشسته ، و با كمال دقت به صحبت‌هاى شيرين من گوش كرده ، مىخنديد . كم‌كم ، من با او هم مأنوس ، بناى صحبت را گذاشتيم . در اين بين‌ها ، يك طفل هشت ساله‌ى خيلى سفيد و چاق ، ولى بىاندازه شيرين و ملوس ، با كلاه و لباس نظامى وارد اتاق گشته ؛ يكسره به طرف آن خانم رفته ، در زانوهاى او قرار گرفت . من از ديدن اين طفل احساس وحشتى [ 26 ] در خود نمودم ؛ بىاختيار برخاستم . هرچند به من اصرار ماندن كردند ، فايده نبخشيد . و خيلى متوحش ، غمناك ، از [ آ ] نجا بيرون آمدم . و به كلى آن حال بشاشت و سرور از من سلب ، و خيلى پكر [ و ] غمناك بودم . به منزل آمده ، به حضور مادرم رفتم . و او هرچه از من سؤال كرد ، من در عوض تمام جواب ، آه مىكشيدم . بالاخره ، مرا رها كرده ، تفصيل را از دده جان سؤال نمود . دده جان گفت : « از قرار معلوم ، اين خانم براى پسرش از انيس الدوله خواسته بوده است . و او هم در ميان خانم‌ها فلانى را انتخاب نموده بوده است . » معلم عزيز من ! درين ساعتى كه تقريبا بيست و دو سال است از آن روز و زمان مىگذرد ، باز از نوشتن اين نكته نتوانستم خود را از يك لرز عصبانى كه در من توليد شده نگاه داشته ؛ مجبورا ساعتى قلم را زمين گذاشته ، بيهودانه آه‌هاى سوزان مىكشم . در واقع ، چه بدبختى ازين براى شخصى بالاتر است كه در طفوليت و سن هشت سالگى ، شوهر كند . بلكه ، دلش خيالش آن شوهر را انتخاب نكرده ، بلكه مادر و بزرگترش براى خيالات مهمل واهى او را انتخاب نموده‌اند . مثل اينكه من درين مدت عمر ، بدبخت و سرگردان زندگانى نموده‌ام ؛ و تمام شروع شده است از همين روز منحوس . من به شما مىنويسم يك نكته را كه مكرر تحرير نموده‌ام : در تمام مدت زندگانى خودم ، به اثرات قلبى معتقد و از تمام آنچه براى من پيش آمده ، هميشه قبلا مطلع بوده‌ام . در آن روز ، يك گرفتگى فوق العاده و يك حزن بىاندازه‌اى در من توليد شد كه تا حال مرا ترك نكرده . من هميشه در مدت زندگانى ، مهموم و مغموم بوده‌ام . و خوب حس مىكردم يك بدبختى عظيمى را كه در تحت اين ازدواج بود . و هروقت فكرى مىكردم آن زن و آن طفل را ، يك دردى در سر و يك لرزى در اعصاب و يك فشارى در قلبم توليد مىشد كه مجبور به گريه مىشدم . دو سه روز گذشت ، و من همين قسم ملول و محزون بودم . نه به ملاطفت‌هاى مادر ، و نه به نوازشات دده ، و نه به گردش [ و ] تفرج [ و ] بازى ؛ به هيچ چيز رفع حزن از من نمىشد و ابدا قادر به تبسم نبودم . بالاخره ، اين مزاج لطيف از او طاقت زحمت نياورده ، ناخوش و بسترى افتاده ؛ به اصطلاح زن‌ها : « آبله مرغان » درآوردم . و اين صورت لطيف مطبوع ، زينت داده شد با لكه‌هاى سرخ رنگى . در همين حالى كه من ناخوش و از شدت تب بيهوش افتاده بودم ، مادر من مشغول مذاكره‌ى عروسى من بود . و چون انيس الدوله خواستگار از طرف مادر داماد بود ، پدرم هم رضا داده ؛ درحالىكه ميل نداشت ، قبول اين وصلت را نمود . و قرار داد